X
تبلیغات
جن علوم غریبه دعا - اسرار جن 1
اولین وبگاه تخصصی جن , علوم غريبه , متافیزیک , ادعیه , سنگ ها

اولین خاطره سفر به کوهستان

به نام آنکه کلید همه اسرار دردست اوست

وقتی که یه نگاه به گذشته میکنم می بینم همه چیز از زمانی شروع شد که قصد سفر به یکی از روستاهای شمال رو کردم .سال 1367زمانی که نوزده سالم بود برای دیدار با فامیلها به همراه پدر، عمو ویکی ازآشنایان عازم سفربه هزار جریب (روستاهای متعدد در کوهستانهای شمال) شدیم حدود65کیلومتر راه رو با ماشین رفتیم اما بدلیل خاکی و صعب العبور بودن جاده مجبور بودیم 6کیلومتربقیه راه رو با اسب طی کنیم بنابراین ماشین رو توی آخرین روستای مسیر راه پارک کردیم وبا کرایه کردن اسب بقیه راه رو ادامه دادیم .

دو سه کیلومتری که رفتیم صدای اذان ظهر از روستای حدودا 30خانه واری مسیر راه (اروست.... ) بلندشد برای نماز واستراحت از اسب پیاده شدیم وضو گرفتیم ووارد مسجد شدیم نمازم که تموم شد. نگاهم به طاقچه سمت راست قبله افتاد کتابهای جلد قهوه ای وچرمی نظرم رو جلب کرد، نزدیک شدم چند جلد قرآن ومفاتیح و چند جلد کتاب دعا تماما به زبان عربی با ورقهای خاکستری و کهنه وچند برگه تیکه پاره  دیده می شد که فکر می کنم یک سانتیمتری روی اونا خاک نشسته بود، ظاهرا توی اون روستای دورافتاده با مردم پاک وزحمت کش کسی یا سواد خوندن نداشت ویا انگیزه ای برای مطالعه. لابلای کتابها ،کتاب جلد چرمی تیره با نام الاسرار  با برگه های زرد رنک بسیار کهنه وقدیمی با لبه های خورد شده از شدت کهنگی توجهم رو جلب کرد. بوی کهنگی رو توی اون رطوبت میشد حس کرد. وقتی لای برگای کتاب رو باز میکردم حس غریبی به من دست داد .  بین برداشتن وبرنداشتن زیاد نموندم بخاطر علاقمندی به ماورا واسرار حس کردم این همون کتابیه که دنبالش بودم، بنابراین آروم قبل از اینکه نماز همراهانم تمومم بشه کتاب رو بردم و داخل خورجین اسب مخفی کردم تا سر فرصت مطالعه کنم .چند روزی که توی سفر بودم از خلوت اطاق استفاده میکردم و برای لحظاتی به کتاب سرمی زدم   .......لحظه شماری میکردم به خونه برسم تا سر فرصت اونو مطالعه کنم.روز سوم اقامتم توی روستا حشره ای (تل گز-غریب گز ) منو گزید همون حشره ای که وصفشو از محلی ها وپدرم شنیده بودم که تاحالا جون خیلی ها روگرفته اما نمی دونم که چرا هیچ اثری روی من نداشت .مطمئن بودم این کتاب با این جدولهای عجیب وغریب و عکسهای اجانین (جن ها)با همه کتابهایی که خونده بودم متفاوت بود ولی نمی دونستم که این کتاب اینقدر میتونه زندگی منو تحت تاثیر قرار بده..

 

بعد از سفر وقتی به خونه رسیدم از هر فرصتی استفاده  می کردم تا کتاب رو مطالعه کنم  نام نویسنده پیدا نبود و با دعای ناد علی (ع) شروع میشد.

 

نادعلیا مظهر العجایب تجده عونا لک فی النوائب کل هم وغم سینجلی بعظمتک یا الله به نبوتک یا محمد به ولایتک یا علی یا علی یا علی

ای کسی که این کتاب زرد در دست توست بدان وآگاه باش که الاسرار مجموای مجرب از علوخفیه است که به اجمال درج وپدید نمودم واجازه خاص داده ام که عامل شوی و  در مراحل زندگی به اجازه این حقیردر کار خیر  استفاده نمایی  ضمنا اجازه این اذکار واوراد را به دیگران واگذارچون نیت  مورد رضای خدا وائمه معصومین علیه االسلام باشد  لذا در ختم او  حاشیه زنی که جان ومال او به خطر نیفتد  زکات این اوراد درعمل خیر است و شر عمل شیطان است و فساد دین...........

موضوعات کتاب علم اوفاق و تسخیرات بوده که هر چه بیشتر می خوندم بیشتر کنجکاو میشدم وانگیزه پیدا می کردم که به دستورات آن عمل کنم و عامل آن شوم.

اولین دستور: دعوت حروف

پیش ازاینکه بتوانم عامل تسخیر جن شوم می بایست نفسم برای گرفتن ذکر موثر شود بنابراین در اولین مرحله می بایست عامل دعوت حروف تهجی می شدم تا دچار رجعت نشوم وخطر مرگ کمتر مرا تهدید کند.

لذا با فراهم کردن بخورات(عود صندل سرخ زعفران مشک عنبر قرنفل ........) به مدت 28روز در یک جای دنج شروع کردم به دعوت حروف.البته با شرط ترک معاصی و ترک حیوانی واعمال عبادی واجب ومستحب .طبق دستور اسماء الحسنی رو با اسامی موکلین و حروف به عدد 1444 در یک نشست ذکر می کردم .(مثلا:یا اسرافیل بحق یا الف)ودر شبهای بعد به ترتیب حروف دیگر....می بایست مراقب باشم تا عدد ذکر کم وزیاد نشه وبا تمرکز گفته بشه  که همه این موارد چند ساعت وقت منو به خودش اختصاص می داد . (بعضی میگویند این 28حروف اسم باری تعالی جل شانه هستند که فرشتگان بآن اسماء تسبیح خداوند عز وجل می گویند )

ختم تموم شد و اتفاق خاصی نیفتاد فقط بدلیل ترک معاصی ومراقبه مذهبی کمی احساس سبکی پاکی وآرامش به من دست میداد.احساس خوبی داشتم واز زندگی احساس رضایت می کردم وحس غریبی داشتم مثل اینکه داره زندگیم به سرعت تغییر میکنه وداره کمی عجیب ترسناک وهیجان انگیز میشه .دیگه شبها کمترتنها می موندم وکمتر به باغ میرفتم ودرصورت رفتن حتما چاقو همرام میبردم . چون باورهام تغییر کرده بود وهر لحظه منتظر توجه لطف ویا خطر قریب الوقوع از طرف موکلین(جن ها) بودم .

مشکل بزرگی که داشتم ترس ازدیدن وحضور موکلین جن بود به همین خاطر برای غلبه بر ترسم تصمیم گرفتم یک شب بدون سلاح دفاعی در جنگل به سر ببرم تابه شجاعتم افزوده بشه و ازاین ترس جانکاه رها شوم .به همین خاطر تنها کمی نون وخرما ولوازم ذکرم رو برداشتم و نزدیکای غروب به طرف جنگل راه افتادم .بین راه  افرادمحلی رو میدیدم که به سمت خونه می اومدند و ازم می خواستند که برای برگشتن با اونها همراه بشم  ولی بدون گفتن نیت اصلی می گفتم خودم بعدا بر می گردم گرگ و میش شده بود و از هیچ آدمیزادی خبری نبود کم کم در دلم آشوب میشد وخودم رو بابت این کار سرزنش می کردم دیگه هوا تاریک شده بود ومن کاملا احساس بی تکیه گاهی می کردم .(واقعا توی تنهایی مشخص میشه آدم چقدر به حضور خداوند و حافظ بودن او اعتقاد داره) .کم کم ترس شدیدی منو فراگرفت و شاید برای شما خنده دار باشه بله مثل بچه ها شروع کردم به گریه کردن اشک از چشمهام سرازیر شد وماهیچه های ساق پام میلرزید .واقعا احساس تنهایی می کردم (اونجا بود که فهمیدم  اگه از همه کس وهمه وسیله دفاعی که بگذری خدا همه کست میشه ) شروع کردم  به خوندن ذکر آیه الکرسی به هفت جهت ودعاهای دیگر کم کم گرمی خاصی وجودمو فراگرفت و اشک وترسم فروکش کرد وبا خدای خودم صحبت میکردم و اطمینان داشتم که درپناه او کاملا ایمن خواهم بود تیمم کردم ونمازم رو خوندم و مشغول ذکر شدم آتش کوچکی روشن کردم و مقداری نون و پنیر خوردم و کم کم به خواب رفتم نیمه های شب بود که صدای خش خش برگای درخت در دامنه کوه  زیر پای گرگها وشغالها به صدا در می اومد و منو بیدار  کرد و ساعتی بعد صدای زوزه گرگها .........اما همیشه احساس می کردم تنها نیستم و شخصی در کنار من است .نمی دانم چه بود ولی درهر حال این به من دلگرمی میداد  صبح که اولین شعاهای نور رو مشاهده کردم به سلامت از کوه پائین اومدم وبه سمت خونه حرکت کردم .

کم کم مادرم به گوشه گیری وخلوت کردن ها وکارهای عجیب وغریبم  حساس شد انگار می خواست زندگیم مثل دیگران روال عادی شو طی کنه. این مسئله داشت اونو به کارهام  حساس می کرد و گاهی بین ما  بحث می شد.بنابراین می بایست در خفا به کار بپردازم .   

یه بار دیدم دنبال کتاب میگرده تا از شرش خلاص بشه واسه همین مجبور شدم یه جای امنی مخفیش کنم .

بنابراین وقتی خونه نبود یکی از کاشی های  کف انباری رودر آوردم وجای مناسبی واسه کتاب درست کردم بعد کاشی رو گذاشتم وجعبه تلوزیون رو کشیدم روش دیگه خیالم راحت بود وهر وقت می خواستم بهش سر می زدم  .

دو سه ماه بعد از دعوت حروف مشتاق شدم که به توصیه کتاب ختم(( برهتیه ))رو بگیرم.

ختم برهتیه

شرح برهتیه:این عزیمت قسم عظیمی است که تخلف نمی کند او راملک وجن وعفریت وشیطان واین اسماء غنی میسازد شخص را از عزایم وقسمها وتصرف دارد در جمیع اعمال از استنزال ملائک واستحظار اعوان وجلب ودفع وصرع وقهر واخفا واظهار وروشن شدن چشم باطن وتحبیب قلوب یا آسان شدن وضع حمل وسعت حافظه ،فراخ شدن روزی، خواندن فکر ونیت قلبی، دفع ظالم، رواشدن حاجت، احظار جن وانس پیدا کردن گمشده، بستن زبان، دورکردن آزاراجنه، شفای مرض، دفع جن وسحر پیروز شدن بر دشمن وغیره از کل آنچه که انسان از خیر وشر میخواهد واگر کسی آنرا تلاوت کند درهر موقع با طهارت کامل  وبخور خوب وبنشیند وذکر کند دراولش آنچه میخواهد از ملوک خدام یا طائفه ای همراه آنها بدرستیکه حاضر می شوند برای او وهرچه بپرسند وبخواهند جواب دهند پس او راس علوم روحانی آنهاست وکسی که آنرا بداند غنی می شود از غیر او 28اسم است بر اساس عدد حروف هجائیه ومنازل قمر.که بااسم اول( برهتنه) شروع می شودوبه اسم آخر( شمخا باروخ) ختم می شود.

 

 

 طریقه این تسخیربه این ترتیب است که از اول ماه هر شب بار135(135*28نام=3780بار ) ودرهردور یک بار عزیمت را می خوانید تا هفت روز(از یک هفته تا چهار هفته ) با  غسل توبه وغسل شهادت ترک معاصی، انجام واجبات به بهترین  نحو و مستحبات درحد ی که تمام وقت فراغت پر شود تا ذهن به سمت گناه متمایل نشود، صلوات 1400بار در روز وختم قرآن هرروز یک جزء واجب کردن نماز شب ودرصورت قضا شدن بجا آوردن قضا ی آن در صبح روز بعد . روزه  وترک حیوانی(غذا در ایام ذکر فقط گیاهی باشد) به همراه بخورات . بعد از پیدا کردن اسماء ملائک و.......وساختن عزیمت(الهم بحق کهکهیج یخطش.............) پس محققا وقتی عزیمت کامل قرائت شد صاحب قرائت صاحب دم گردد ودم آن روان شود پس محققا بی وقفه اثر خود را مشخص خواهد نمود.

 

(لازم به ذکر است که ذکر برهتیه و عزیمت آن بطور کامل بدلیل نگرانی از ذکر آن توسط شما بدون درنظر گرفتن شرایط و آسیب ناشی از آن بطور کامل ذکر نمی شود ).

 

با وجود ترس ودودلی که بخاطر خطرات ختم داشتم طبق دستورکتاب شروع کردم به تهیه بخورات (عود مشک  ،زعفران، حسن لوبان وناخن دیو (بذر یک گیاه که شکل ناخن پرنده است ). حدودا پنج متر پارچه زرد رنگ که آیت الگرسی را روی آن نوشتم و بصورت دایره روی زمین پهن کردم ،داخل آن مربع بزرگی با کارد رسم کردم ،چهار ظلع  آن نام چهار ملک و بر چهار کارد عزائم مخصوص را با زعفران نوشته و بر چهار گوشه مربع برای حفاظتم  در زمین فرو کردم همچنین یک عدد کارد با عزیمت خاص در داخل مندل(دایره ومربع)به همراه خود نگاه داشتم تا در صورت لزوم درموقع خطر از خود دفاع کنم با غسل توبه وشهادت وتوکل به خدا ختم رو شروع کردم با وجود این کمی میترسیدم .

 شاید بگین با این همه ذگر وتوسل چرا اینهمه میترسیدی و چاقو باخودت می بردی ؟در پاسخ باید عرض کنم که اونها شوخی سرشون نمیشه وقتی می بینند دارند اسیر می شن و زندگیشون به خطر مییفته حتی حاضر به کشتن آدم هم میشن آخه اونها هم مثل ما انسانها دوست ندارن اسیر وبرده دیگران بشن .(با توکل ودست خالی توی دهن شیر رفتن عاقلانه نیست ).

   با تسبیح ذکر رو  با تمرکز وتوجه تموم میخوندم وهر صدتا یک سنگ ریز رو برای نگه داشتن تعدادذکر کنار میذاشتم و بعد از هریک دور بیست و هشت تایی ذکر یک بار عزیمت رو با تمام وجود وقدرت تکرار می کردم .یک هفته گذشت واثری ندیدم شاید به اندازه کافی تمرکز نداشتم یا شاید عدد ذکرهام اشتباه شده بود 

اما نا امید نشدم دوباره برای هفته دوم شروع کردم. کم کم حس غریبی به من دست میداد احساس می کردم بین هر کلمه ذکرم فاصله افتاده یعنی زمان انگار گسترده می شد،حتی بین گردوندن دونه های تسبیح .روی بدن و اطراف بدنم احساس عجیبی داشتم انگار ماده ای نرم اسفنجی ولزج مانند رو لمس می کردم که خیلی مشمئز کننده و ترس بر انگیز می نمود حتی تا نیم تا یک ساعت بعد از ذکرم هم این حالت دووم پیدامی کرد واز این حالت بیرون نمی آمدم مگر اینکه یا فریاد می زدم ویا حرکت سریعی می کردم. گاهی حتی زمان غیر از ذکر ویا حتی توی خواب هم این حالت رو تجربه می کردم .هفته دوم هم بدون نتیجه خاصی گذشت.

 

 اما هفته سوم با توجه کاملتر کار رو ادامه دادم صبح روز هفدهم  بودکه  بعد از بیداری موقع شونه کردن موهام متوجه شدم چند تا از موهام گره خورده روز اول زیاد به این قضیه اهمیت ندادم اما با تعجب روز نوزدهم وبیستم دیدم دوباره چند تااز تار موی سرم گره خورده ،یه دفعه دلم ریخت پایین کمی ترسیدم انگار داشت اشکالی پیش می اومد توی کتاب هم از این نشونه ها چیزی برای راهنمایی نوشته نبود .هفته سوم به این منوال گذشت و موفقیتی در کار نبود .

 

توی کتاب تا چهار هفته مداومت رو توصیه کرده بود اما روزه های مداوم بهمراه ترک حیوانی حسابی خستم کرده بود اما با خودم عهد بستم حداقل تا یک هفته دیگه ادامه بدم ،اگه نتیجه نگرفتم دیگه این کارا رو بذارم کنار .برای چهارمین بار شروع کردم  شب بیست وسوم بود که سرو صدای گربه ای با رنگ سیاه وسفید توجهم رو جلب کردیکی دوبار دور مندل  گشت و بعد  نشست ، بی قراری می کرد .واقعا اعصابم رو خورد میکرد می ترسیدم سروصداش باعث بشه حواسم از ذکر پرت بشه وهمه زحمت هام هدر بره واسه همین تصمیم گرفتم عدد ذکرم که کامل شد خدمتش برسم واز شرش خلاص بشم تا شبهای دیگه مزاحمم نشه .به همین خاطر بعد از تموم شدن آخرین عدد ذکرم با همون چاقویی که توی مندل داشتم به سمتش جستی زدم تا دخلش رو بیارم اما اون جونور انگار که فکرم رو خونده بود مثل گلوله ای که از تو ی تفنگ شلیک شده باشه از در خارج شد و به سمت حیاط خونه فرار کرد دنبالش دویدم اما زرنگ تر از این حرفا بود، اون هم پرید توی کوچه، چاقو رو زیر بغلم قایم کردم و پشت سرش دویدم چند تا کوچه ی تو در تو رو دویدم از خونه دور شده بودم خیلی تعجب کردم انگار از کوچه  اطراف خونه ام کیلومترها دور شده بودم اصلا اون کوچه ها آشنا نبود .تا حالا توی شهری که بیست سال زندگی کرده بودم چنین کوچه هایی ندیده بودم وقتی آگاهیم به زمان ومکانم بیشتر شد حس کردم توی کوچه پشتی خونه هستم وگربه ناقلا هم دیگه از نظر ناپدید شده بود .ومن هم خسته و نفس زنان ومتعجب وارد خونه شدم با خودم فکر میکردم چه کوچه های غریبی چه اتفاق عجیبی .دیگه واقعا ترسیده بودم وبا این نتیجه رسیدم که به تنهایی وبدون راهنما دیگه نمی تونم این ختم رو تموم کنم.چون ممکنه این اتفاقات کار دستم بده.

 

صبح روز بعد عاقلانه ترین کار دنیارو کردم رفتم پیش استاد علوم غریبه توی یکی از شهرکهای اطراف که از قبل می شناختم(که چندسالیه فوت شدند). البته قبلا بخاطر علاقه به ماورا و علوم خفیه وارضای حس کنجکاویم یکی دوبارخدمتش رسیده بودم . مشکلم رو باایشون مطرح کردم وهمه اتفاقاتی که در این مدت برام افتاده بود رو براش تعریف کردم. بعد از توجه وارتباط با موکلش با نگرنی به من نگاه کرد و از من خواست هرچه زودتر کتاب رو براش ببرم تا ببینه .همون روز بخاطر نگرانی که برام ایجاد شده بود کتاب رو  نشونش دادم . بعد از لمس کتاب و توجه، هیجان و برانگیختگی رو توی چهره اش بخوبی حس کردم انگار بیشتر از من دچار ترس شده بود .بعد از کمی مکث به من گفت اگه جونت برات مهم نیست میتونی بدون احتیاط ومراقبت به ذکرهات ادامه بدی اما اگه میخوای جونت رو به سلامت به در ببری باید به حرفام خوب گوش کنی .این کتاب زرد یکی از هفت جلد کتابیه که توسط استاد بزرگ(سکاکی)نوشته شده از زمان نگارش این کتاب یکی از رقبای هندی استاد در جادوی سیاه قصد ربودن وجمع آوری این کتاب رو کرده تا با کشتن صاحب این کتاب و گرفتن انرژی روانی ودم موثر کسب شده ازطریق ختومات بر قدرت خودش اضافه کنه وروز به روز به اعمال شیطانی خودش دامن بزنه تا نفس کثیفشو ارضا کنه.احساسات مشمئز کننده وبسط زمان رو که احساس کردی علائم نزدیک شدن موکلین وتاثیر خاص ذکر است.وگربه ای که به دنبالش از محل ذکرت دور شدی موکل محافظ تو بود که به شکل گربه حاضر شده  تا نترسی وبتونه تو رو از مکان ذکرو خطر کشته شدن توسط استاد جادوی سیاه دور کنه.

 

من که حسابی ترس برم داشته بود از استاد تقاضای کمک وحمایت کردم .استاد هم بزرگواری فرمودند وکاسه آبی درخواست کردند وبعد از نیم تا چهل وپنج دقیقه ذکر واعمال خاص ظرف آب رو به همراه دستوراتی(توصیه به دادن مبلغی بعنوان زکات وقربانی ) به من دادند .

کتاب رو به خونه آوردم و تصمیم گرفتم هرچه زودترتا جونم رواز دست ندادم اونوبه همونجایی برگردونم که برداشته بودم .بخاطر همین ازاذکار واعمال غریبه ومطالب مهم رونویسی کرده و دوباره اونو زیر کاشی قایم کردم تا سر فرصت به جای اصلیش برش گردونم.

 

روز بیست و پنجم که مجدد رفتم کتاب رو از زیر کاشی بردارم واز اون نت برداری کنم با تعجب دیدم کتاب نیست با عصبانیت به طرف منزل مادربزرگم که دیوار به دیوار خونه مون بود  رفتم واز مادرم خواستم اون کتاب رو هر چه زودتر به من برگردونه اما اون بیچاره صداقت توی چهره اش پیدا بود و به من گفت مثل اینکه اینقدر این کارها رو کردی دیوونه شدی باور کن که من اصلا خبری از این چیزایی که تو میگی ندارم .کم کم خشمم فرو نشست و به خونه برگشتم.حسابی ترسیده بودم واحساس خطر می کردم.وقتی قضیه رو خطرناک دیدم سریع مبلغ زکات رو به مستحقی دادم و قربانی رو ادا کردم .

 

اون شب  که خواستم بخوابم باگذاشتن کاسه آب دعا کنار بالشم  و خوندن هزارجور ذکر ودعا که استاد  برای حفاظتم توصیه کرده بود مثل شبهای دیگه به تنهایی خوابیدم تا شب رو به سلامت به صبح برسونم البته کمی هوشیارتر از گذشته. بی قرار بودم ، نمیدونم کی خوابم برده بود .آخ که چقدر وحشتناکه، الان که دارم این مطالب رو مینویسم چهار ستون بدنم میلرزه .یه وقتی نیمه های شب وای خدا.... لرزش انگشتها رو تو ی موهام حس کردم اول فکر کردم که دارم خواب می بینم اما نه انگار که خواب نبودحضور کسی رو بالای سرم احساس می کردم حتی صدای نفس و فشاری که به بالشتم آورده بود وباعث تکون خوردنش شده بود رو حس می کردم بیدار بودم اما جرات باز کردن چشمام رو نداشتم نفس تو سینه ام حبس شده بود وقلبم داشت از تو سینه کنده می شد یاد کاسه آب دعا افتادم که کنار بالشم بود و استاد واسه اینجور مواقع توصیه کرده بود در کمتر از یک ثانیه درحالی که با تمام وجوداز ترس فریاد  کشیدم کاسه آب رو برداشتم و به سمت پشت سرم ریختم .همزمان ناگهان شیئ روی صورت وبعد سینه ام افتاد فکر کردم ضربه ای برای کشتنمه خودم رو از رختخواب بیرون پرت کردم و برای مقابله گارد گرفتم اما انگار کسی نبود فقط کتاب گمشده ام بود که از روی سینه ام توی رختخوابم افتاده بود .مادرم سراسیمه از اتاق دیگه کنارم اومد. اون که داشت از ترس ناشی از فریادم  دیوونه میشد حسابی قاطی کرده بود و سرم دادو فریاد  کشید من هم از فرصت استفاده کردم و پتو رو با پاهام روی کتاب کشیدم تا از نظرش پنهان بمونه . دست بردم توی موهام ودیدم باز گره خورده اما خدا رو شکر که هنوز زنده بودم .

فردای اون روز بقیه مطالب مهم رو از کتاب یاد داشت کردم و بعد کتاب رو پنهان کردم تا سر فرصت اونو به جای اصلیش منتقل کنم .

 

شب بیست وهشتم که آخرین شب ختم من بود نیم ساعتی از شروع ذکرهام نگذشته بود که دوباره اون احساس مشمئز کننده ماده( نمیدونم چطوری توصیف کنم )سیال چندش آور رومثل دفعه های قبل روی بدنم حس کردم دوباره عرق سرد روی بدنم نشست وصورتم گر گرفت انگار زمان گسترده شده بود صدای تیک تاک ساعت رو انگار توی تموم سرم می کوبیدند صدای دیگران روهم با فاصله می شنیدم کم کم صداها ناپدیدشد و انگار می خواستم از تموم وجودم رها بشم نورسفیدی دو سه متری مقابلم روشن شد بود انگار شب رخت بر بسته بود، حتی از دیوار مقابلم هم خبری نبود انگار مکانم هم گسترده شده بود.  تموم ترسهای دنیا توی تنم ریخته بود، نزدیک بود از ترس بمیرم  .تصمیم گرفتم که ختم رو رها کنم و پا بزارم به فرار اما اگه این کار رو می کردم تموم زحمتهای بیست وهشت روزه ام به هدر می رفت و بدتر از همه برای همیشه احساس ناکامی و ناکارامدی می کردم وبیرون مندل هم ممکن بود خطر منو تهدید کنه. بنابراین با خودم گفتم یا مرگ یا اثر گرفتن از ذکر. پس به ذکر ادامه دادم و بر عزیمت مداومت  کردم  کم کم از درون نور هیکلی درشت تر از انسان  با تاج پادشاهی ولباس زرین وشمشیر بر کمرظاهر شد  نشسته بر تخت سلطنت که پایه ها ی آن مانندپنجه های شیر با صدها گوهر زرین کار شده بر بدنه تخت  و فوج اعوان وزیردستان در کنار وپشت سر.

عظمت پادشاهی این ملک تنم رو به لرزه انداخت. لب به سخن گشود و خواسته ام را جویا شد.نفسم بالا نمی آمد شاید اگر کسی کنارم بودصدای تپش قلبم رو براحتی میشنید. مطابق دستور کتاب  خواسته ونیت تسخیرم  را با لکنت مطرح کردم .ملک اعظم فرمودند به حرمت این عزیمت اجابت میکنم آنچه را در نظر بگذرانی .قراری بین ما مطرح شد که درقبال این لطف هر پنج شنبه می بایست به نیت ملک اعظم عمل خیری را بهمراه ذکر خاصی انجام دهم .سپس مهری در اختیارم قرار داد که هرزمان در صورت گرم کردن حاضر شده و به خواسته ام در موارد خاص عمل مینمود ودر قبال آن از من لفظا تعهد گرفت که چشم هیچ بشری به این مهر روشن نشود که در این صورت جانم رابا مرگ فجیع خواهد گرفت  .کم کم نور به تاریکی گرائید.وبه خود آمدم اول فکر کردم که درحین ذکر خوابم برد و همه چیز رو در خواب دیدم اما خواستم از جام بلند شم که پام به چیزی خورد نگاه کردم باور کردنی نبود همون مهری بود که به من لطف فرمودند .سریعا آنرا در پارچه سبزی پیچیدم و در جای امنی مخفی کردم .

در ضرورت گفتن بسم الله

در این مدت بیست ویک سال که از زمان پیدا کردن کتاب گذشته تاکنون  ختومات بسیار زیادی گرفتم با تجربه های عجیب وغریب در درمان وحل مشکلات مردم توسط موجودات فرا بشری  که اگه همه رو بخوام براتون تعریف کنم شاید از حوصله شما خارج باشه .

یکی از خاطراتی که توی ذهنم هیچوقت پاک نمیشه از این قراره اینو تعریف میکنم تا مراقب باشید که چنین مشکلاتی برای شما پیش نیاد .

 

یه شب که برای سر کشی محصولات باغی از مسیرتاریک و خلوت پس کوچه های میانبر محله میگذشتم چیز عجیبی توجه منو جلب کرد. گاها نگاهم روشن میشد و چیزهای عجیبی رو بصورت غیر ارادی میدیدم اما اون شب قضیه کمی فرق داشت .ناگهان زنی قد بلند؛ لاغر اندام تماما بدن لباس ومو به رنگ سرخ مانند ماری وحشی وغضبناک از چند ده متری من با سرعت گذشت .حرکت او به شکل راه رفتن وقدم زدن نبود بلکه مثل  جسمی بی روح از فاصله چند سانتی متری زمین بدون اینکه قدم بردارد با سرعت حرکت میکرد و موی بسیار بلند وسرخ رنگ خود را روی زمین میکشید درحالی که کودکی جلوی صورتش نمایان بود .کاملا روشن بود که از انسانها نبود ولی بعد از چند سال تجربه ارتباط، دیگر برای رویا رویی اعتماد به نفس کامل داشتم .در چند ثانیه با حرکت سریعی خودم رو به او رسوندم وپای خودم رو محکم روی موی سرش که به روی زمین کشیده می شد فشار دادم تا او رو متوقف کنم .با صدای عجیبی شبیه آه کشیدن  متوقف شد وصورت خشمگینش رو به سمت من کرد با دودندان نیش بسیاربلندش کودک بی رمقی رو به دهان گرفته بود ولی باعث نمیشد چشمهای سرخ وخونینش از نظر پنهان بمونه .پرسیدم این بچه بی گناه کیه که داری این بلا رو سرش میاری .درحالی که کودک رو به دندان داشت.

 با صدای ترسناکی که از ته گلوی خود خارج میکرد با صدای ترسناکی گفت :چرا وقتی مادرش بچه منو با آب جوش سوزوند  این سوال رو از اون ظالم نپرسیدی؟قصاص حق منه . میشد حدس زد که بچه کیه توی محله کوچکی که زندگی میکردم چند روز قبل نوزادی متولد شده بود .پام رو محکمتر روی موهاش فشار دادم و اصرار کردم بچه رو ببره سر جاش بذاره ،اما قبول نکرد گفتم اگه این کار رو نکنی دعای چهل کاف رو می خونم و جدو آباء تو رو به بند می کشونم و میسوزونم .باز قبول نکرد اما تنها راه رو دراین دیدم که به دینش متوسل بشم وقسمش بدم واسه همین شروع کردم با طنین قوی ومحکم اونو قسم دادم به عزت وجلال خداوند واسم اعظمش وبه  سلیمان علیه السلام و به کتابک و به دینک و به ملائکه فوق راسهم  و به کرات در این قسم اصرار کردم بالاخره بخاطر ارزشی که برای دین وکتاب خدا قائل هستند بالاخره پذیرفت وکودک رو به جای اولش باز گرداند .صبح فردا خبر زخمی شدن کودک بیگناه رو  شب هنگام به طرز مرموز واسرار آمیز از همسایه ها شنیدم وقتی برای عیادت رفتم همان بود که شب قبل دیدم .( بخاطر همین میگن هر وقت آب جوش روی زمین میریزید گفتن بسم الله ضروریه ).

برگرفته از وبلاگ اسرار جن asrar-jen.blogfa.com




+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/28ساعت 23:34  توسط  محمد  |